
بیوگرافی شهید حاج عباس سعدآبادی راننده رهبر شهید +نحوه شهادت
حاج عباس سعدآبادی راننده رهبر شهید انقلاب بوده که حین انجام وظیفه 11 اسفند ماه 1404 در حمله موشکی اسرايیل به بیت رهبری به شهادت رسید.
حرف تازه؛ شهید حاج عباس سعدآبادی، راننده رهبر شهید از نسلی بود که در روزهای نخست انقلاب وارد میدان شد، در جبهههای جنگ تحمیلی جنگید، در حفاظت از شخصیتها مسئولیت پذیرفت، سالها در کنار رهبر شهید خدمت کرد و در همه این مراحل، امانتداری، قانونمداری، تواضع و مردمداری را از یاد نبرد. وقایع ۹ اسفند ۱۴۰۴ نیز خللی در وظیفهشناسی وی ایجاد نکرد و همچنان مشغول انجام وظیفه در دفتر بود که ۲ روز بعد، در ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ و در جریان بمباران مجدد محدوده بیت رهبری به شهادت رسید.
مشخصات کلی
نام عباس سعدآبادی آرانی
سال تولد 24 خرداد 1338
محل تولد: آران وبیدگل
شغل: نظامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
تاریخ شهادت: 11 اسفند 1404
محل شهادت: تهران بیت رهبری توسط رژیم صهیونی و آمریکایی

شهید حاج عباس سعدآبادی کیست؟
شهید حاج عباس سعدآبادی، متولد ۲۹ خرداد سال ۱۳۳۸ اهل آران و بیدگل بود
نحوه شهادت
راننده رهبر شهید انقلاب، شهید حاج عباس سعدآبادی پس از سالها خدمت صادقانه، در جریان بمباران مجدد محدوده بیت رهبری، در ۱۱ اسفند ماه ۱۴۰۴ به شهادت رسید.
حاج عباس مردی که سالهای زندگی خود را در مسیر دفاع، حفاظت و خدمت گذراند و حتی در روزهای پایانی نیز دغدغهاش انجام وظیفه بود و گویا تحمل دوری از مولای خویش را نداشت و سرانجام پس از سالها خدمت، به آرزوی خویش رسید.
خاطراتی از راننده رهبر شهید انقلاب، شهید حاج عباس سعدآبادی
شهید سعدآبادی از رزمندگان دوران دفاع مقدس بود که از سال ۱۳۶۳ به تیم حفاظت آیتالله خامنهای در دوران ریاست جمهوری پیوست و پس از مدتی رانندهی ایشان شد و مسئولیت واحد نقلیه را نیز بر عهده گرفت.
پس از سالها خدمت، زمانی که حاج عباس تصمیم گرفت بازنشسته شود، در آخرین روز خدمتش نزد رهبر شهید رفت و گفت که اگر اجازه بدهید، میخواهم بروم. رهبر شهید با تعجب پرسیدند: چرا اینقدر زود؟ سپس به سردار جباری، فرمانده وقت سپاه حفاظت ولیّ امر، فرموده بودند: عباسآقا را نگه دارید؛ بنابراین او مدتی دیگر به خدمت ادامه داد و پس از مدتی، سپاه حفاظت از او خواست که دیگر راننده نباشد و در واحد نقلیه دفتر مشغول شود.
پدرش موذن بود و در ساخت مسجد نیز مشارکت داشت. حاج عباس از همان سالهای نوجوانی و جوانی در فضایی رشد کرد که مسجد، نماز، مردمداری و مسئولیتپذیری بخش جداییناپذیر زندگی او بود. او پس از دریافت دیپلم فنی از هنرستان، در سال ۱۳۵۸ و در نخستین دورههای تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این نهاد پیوست و آموزشهای خود را در سعدآباد آران گذراند.
هنوز جنگ تحمیلی آغاز نشده بود که برای دفاع از امنیّت کشور راهی کردستان شد. پس از آن، در عملیاتهای منطقهی غرب کشور، از جمله در منطقه بازیدراز حضور پیدا کرد و مدتی نیز در کنار شهید خلبان علیاکبر شیرودی به انجام وظیفه پرداخت.
پس از بازگشت به تهران، وارد سپاه حفاظت شد تا اینکه در مرداد سال ۱۳۶۳، فصل تازهای در زندگی کاری او آغاز شد؛ حاج عباس به تیم حفاظت حضرت آیتالله خامنهای در دوران ریاست جمهوری پیوست و پس از مدتی راننده رهبر شهید شد و مسئولیت واحد نقلیه را نیز بر عهده گرفت.
خانوادهاش میگویند در همه این سالها آنچه برای حاج عباس اهمیت داشت، انجام دقیق وظیفه و حفظ حرمت امانتی بود که بر دوش داشت؛ امانتی که تنها به حفاظت از یک شخصیت محدود نمیشد بلکه حفاظت از آرامش، امنیت و شان مردم را نیز دربر میگرفت.
همسر شهید حاج عباس سعدآبادی
همسر شهید حاج عباس سعدآبادی درباره دقت و مهارت او در رانندگی میگوید: در این ۴۲ سال، ایشان حتی یک بار هم تصادف نکرده بود. تنها یک بار، در دوران ریاست جمهوری، خودرویی که حاج عباس در مسیر منزل رهبر شهید به ساختمان ریاست جمهوری هدایت میکرد، با مانعی برخورد کرد. رهبر شهید با اشاره به مسئولیتپذیری در برابر اموال عمومی، فرموده بودند این بیتالمال است؛ لذا جبران خسارت انجام شد.
با این حال حاج عباس توبیخ نشد و آن تذکر برایش به نشانهای از دقت و حساسیت رهبر شهید نسبت به حقوق مردم تبدیل شد. در یکی از سفرها نیز وقتی خودرو با سرعتی بیش از حد مجاز حرکت میکرد، رهبر شهید متوجه موضوع شدند و به حاج عباس فرمودند با سرعت قانونی حرکت کند. برای حاج عباس، این خاطرات تنها روایتهایی از مسیرهای کاری نبود؛ هر کدام درسی درباره قانونمداری، رعایت حقوق مردم و پرهیز از ایجاد زحمت برای دیگران بود.
یکی از ویژگیهای برجسته حاج عباس امانتداری او بود. همسر و فرزندش میگویند او اهل حفاظت در گفتار بود و مسائل محرمانه را حتی به خانواده نیز منتقل نمیکرد. این سکوت از سر بیتفاوتی نبود، بلکه نشانه مسئولیّتی بود که به آن باور داشت.
آقای محمود سعدآبادی، فرزند شهید، درباره پدرش میگوید: بابا خیلی اهل حفاظت گفتار بود. او میدانست که بخشی از خدمت، نگفتن است؛ اینکه انسان بداند چه چیزی را باید بشنود، چه چیزی را حفظ کند و چه چیزی را با خود به خانه نبرد.
او با برادر همسرش، شهید محمدمهدی خوشنویسان، همکلاس بود. پس از شهادت محمدمهدی در مهر سال ۱۳۵۹، حاج عباس هر هفته خانواده همسرش را به بهشت زهرا میبرد. این کار برای او یک وظیفه اداری یا تشریفاتی نبود بلکه پیوندی عمیق با خانواده شهید و ادای احترامی همیشگی به راهی بود که دوست و همکلاسیاش در آن قدم گذاشته بود.
پسر ایشان تعریف میکند که در آخرین دیدار، حدود یک ساعت پیش از حادثه منجر به شهادت ایشان، بسیار تلاش کرده بود پدرش را قانع کند که همراه او به خانه برود، اما حاج عباس نپذیرفته بود. وقتی پسرش از احتمال ناامن شدن مکان گفته بود، حاج عباس پاسخ داده بود که ایمان من را از من نگیر؛ من بعد از شهادت آقا نمیتوانم زندگی کنم.









