
انشا درباره مسافرت با قطار : نوشتن انشا در پایه های ابتدایی و حتی دوره اول راهنمایی ضروری است. پس باید موضوع خاص و زیبا و سرگرم کننده باشد. در ادامه همراه حرف تازه باشید.

بهترین و ادبی ترین انشا درباره مسافرت با قطار با مقدمه،بدنه و نتیجه گیری
انشا اول :
مقدمه:
قطار، یکی از وسایل حمل و نقل زمینی است که از گذشته های دور مورد استفاده انسان ها بوده است. قطار از چند واگن تشکیل شده است که توسط یک لوکوموتیو کشیده می شود. لوکوموتیو، موتوری است که انرژی خود را از سوخت های فسیلی، برق یا انرژی خورشیدی دریافت می کند.
بدنه:
قطار، وسیله ای بسیار کاربردی و مقرون به صرفه برای سفر و جابه جایی است. قطار می تواند مسافت های طولانی را با سرعت و دقت بالا طی کند. همچنین، قطار از نظر آلودگی کمتر از وسایل حمل و نقل دیگر مانند خودرو و هواپیما است.قطار، وسیله ای بسیار مناسب برای گردشگری است. قطار می تواند مسافران را به نقاط مختلف کشور و جهان برساند. در طول مسیر، مسافران می توانند از مناظر زیبای اطراف لذت ببرند. همچنین، قطار می تواند فرصتی برای آشنایی با فرهنگ و آداب و رسوم مناطق مختلف باشد.قطار، وسیله ای بسیار مهم برای کسب و کار است. قطار می تواند کالاها و محصولات را به نقاط مختلف کشور و جهان برساند. همچنین، قطار می تواند مسافران را به مکان های مختلف برای کار و تجارت برساند.سفر با قطار، تجربه ای بسیار لذت بخش است. در طول مسیر، مسافران می توانند از مناظر زیبای اطراف لذت ببرند. همچنین، مسافران می توانند با افراد جدید آشنا شوند و با فرهنگ و آداب و رسوم مناطق مختلف آشنا شوند.من نیز خاطرات زیادی از سفر با قطار دارم. یکی از خاطرات شیرین من، سفر با قطار به مشهد مقدس بود. در طول مسیر، از مناظر زیبای کوه ها و دشت ها لذت بردم. همچنین، با خانواده ای از تهران آشنا شدم و با آنها خاطرات خوبی را رقم زدم.
نتیجه:
قطار، وسیله ای بسیار کاربردی، مقرون به صرفه و لذت بخش است. قطار می تواند برای سفر، گردشگری و کسب و کار مورد استفاده قرار گیرد.
انشا دوم :
مقدمه :
در آخرین روزهای دهه سوم زندگی ام، باید سفری به تهران را تجربه می کردم. بلیط قطار مشهد تهران را خریداری کردم و آماده سفر شدم. بعد از طی مراحل معمول، سوار قطار و در کوپه منتظر شروع حرکت شدم. در این زمان بود که شروع به نوشتن کردم؛ شاید انشایی برای قطار. قطار، آرام آرام شروع به حرکت کرد. کنار پنجره نشسته بودم و مناظر بیرون را تماشا می کردم. لحظات غروب آفتاب بود. آفتابی که دیگر جان و گرما نداشت. در یک پیچ مسیر، لوکوموتیو و واگن های پشتی دیده می شدند. منظره جالبی شده بود؛ ترکیب خورشید در حال غروب، قطار، کوه ها و مناظر اطراف…
بدنه :
غرق این تصویر زیبا بودم که کسی به در کوپه کوبید. مهماندار قطار برای بررسی بلیط مسافران، پشت در ایستاده بود. همراهان من در کوپه، یک زن و شوهر تهرانی به همراه دختر جوانشان بودند. این فرصتی بود برای شروع صحبت و یک تعامل اجتماعی با هم کوپه ای ها. صحبت از بلیط قطار شروع شد و به تاخیر قطار، مسیر سفر و ساعت رسیدن به تهران رسید اما به اینجا ختم نشد. آشنایی بیشتر من با این پدر و مادر و فرزندشان، یخ ارتباطمان را آب کرد.ساعت نزدیک 10 شده بود که کم کم احساس گرسنگی کردم. کمی کتلت برای شام به همراه داشتم. اما آن خانواده، مهربانانه از من خواستند تا با آنها هم سفره شوم. بعد از صرف شام و توقف قطار برای نماز هر کدام از ما برای استراحت به سراغ تخت خود رفت. هنوز چشمانم گرم خواب نشده بود که با سرفه های پدر خانواده از خواب بیدار شدم. سرفه های خشک و کوتاه او همه را بیدار کرده بود. دخترش لیوان آبی به دست داشت و مدام به سمت پدرش می برد. اما سرفه ها تمامی نداشت و عجیب شدید شده بود. مهماندار را خبر کردیم اما او هم کاری نتوانست انجام دهد مهماندار رو به من گفت: پزشکی داخل قطار حضور ندارد و اگر تمایل به پیاده شدن از قطار و رفتن به بیمارستان را دارید باید تا رسیدن به شاهرود صبر کنید.به راحتی می شد نگرانی را در چشمان همسر و فرزندش دید. خلاصه اینکه با جابه جایی، او را به حالت نیمه نشسته قرار دادیم که باعث شد کمی آرام تر شود. همسرش را می دیدم که از نگرانی رنگ به چهره نداشت. لحظات سختی بود اما به هر شکل گذشت. مهماندار هماهنگی های لازم را انجام داد تا در ایستگاه شاهرود آمبولانسی آماده باشد تا به محض پیاده شدن از قطار سوار بر آن به سمت بیمارستان حرکت کنیم. مرد آنقدر سرفه کرده بود که در میان سرفه هایش دیگر نای نفس کشیدن نداشت. نمی دانم! اما احساس مسئولیتی عمیق نسبت به این خانواده داشتم و علی رغم اینکه ممکن بود دیر به مقصد برسم، پذیرفتم که این خانواده را تا بیمارستان همراهی کنم.زمان دیر می گذشت اما در هر صورت لحظاتی بعد خودمان را در بیمارستان دیدیم. بیمارستانی که نسبتا خلوت بود و مراحل معاینه به سرعت انجام شد. با یک عکس از قفسه سینه و معاینات پزشک، آسم به عنوان بیماری پدر خانواده معرفی شد. چند ساعتی در بیمارستان بودیم تا اجازه ترخیص داده شد. هر چه بود به خیر گذشت و من نیز همراه این خانواده با قطار بعدی به سمت تهران حرکت کردیم.
نتیجه :
این اتفاقات و خاطرات فرصتی شد برای آشنایی بیشتر من با این خانواده. حالا که این انشا قطار را می نویسم، پس از 5 سال به همراه همسر و فرزندم سوار بر قطار مشهد شده ایم و اتفاقات ناراحت کننده ای که برای پدربزرگ فرزندم افتاده را با همسرم مرور می کنیم، احساس خوبی نسبت به قطار پیدا می کنم. وسیله ای که می تواند در کنار سختی ها، منجر به اتفاقات شیرینی برای ما شود و خاطرات قطار را به خوبی و برای همیشه در قلبمان ثبت کند.








